یک بوم و دو هوا
امروز تلویزیون فرانسه رو نگاه می کردم. از تظاهرات سوریه گزارش می داد.جمع زیادیشون زن برقع پوش هم بودند که نمی دونم داشتند تظاهرات می کردند یا زاری که تلویزیون فرانسه هم از این جمع به اسم Pro-democracy protesters یاد کرد!!!!!!!
تو دنیای عجیبی زندگی می کنیم. استانداردهای دوگانه در حد اعلاش با چاشنی پررویی!!!!!!!!!
پ.ن. در دیکتاتور بودن اسد حرفی نیست، به همین ترتیب در سلفی بودن تظاهرات کنندگان!
عجیب بود به محض این که از اون دو سال جهنمی نوشتم، یک دوسال جهنمی دیگه به سراغم اومد. هرچی بود گذشت. زندگی تجربه است. اما خب یک کمی از خودمو روزگار شاکیم که چرا سختی ها همه اش تو دوران طلایی جوونی به سراغم اومد؟ بعضی ها میگن تا جوونی و طاقتت بیشتره بهتره سختی بکشی تا پیری. اما مگه تضمینی هست که بعدها هم سختی برای آدم پیش نیاد؟ کی میگه پایان شب سیه سپید است؟ کی میگه ان مع العسر یسری؟؟؟
حقیقت اینه که هیچ تضمینی نیست. بعضی ها همیشه به خر مراد سوارند، بعضی ها گاهی، بعضی هام هیچوقت. مهم اینه که سهم خودمونو تو مشکلات بپذیریم نه اینکه همه اش زمین و زمان رو دخیل بدونیم.
بگذریم....دیروز خوندم حقوقدان پاریسی مادر شده. از ته دل براش خوشحال شدم. فرض کن این شادی از ته دل برای کسی که نه دیدیش نه می شناسیش..فکر کنم هنوز آدم موندم!
دیروزم برای خودم یک گلدون خیلی خوشگل خریدم. تمام برسهای آرایشمو گذاشتم توش...از دیروز تا حالا احساس می کنم اتاقم رنگ و بوی زندگی گرفته، رنگ بوی زنیت...
التماس دعا و انرژی مثبت
کیمیا
یک مقدارش می دونم برمی گرده به فرهنگ ایرانی که توش سختی کشیدن مساوی است با احساس قهرمانی یا همیشه ته ذهن ما اینطور باور داره که بعد از دشواری ها جایزه ای برامون هست.
متاسفانه یا خوشبختانه دنیای واقعی این طور نیست. اگر زیاد غصه بخوری فقط صورتت پرچروک میشه، موهات سفید و اخلاقت غرغرو و باعث میشه اطرافیان از دور آدم پراکنده بشن و آدم تنها بمونه. خیلی مهمه آدم خودشو توی سختی ها نبازه و تن به غصه نده و هرجور که شده خودشو تو جریان زندگی نگه داره نه اینکه خودشو بکشه کنار و تارک دنیا بشه. هیچی اینجوری درست نمیشه.
به هر حال از این موضوع بگذریم. از سر جریان اعدام دلارا دارابی حسابی حالم گرفته شد. از اون بیشتر از خوندن نظرات مردمی که اعدام رو توجیه می کنند. میگن خب می خواست معذرت بخواد! میخواست کار رو به گروه های حقوق بشری نکشونه و هزار مزخرف دیگه. من نمی دونم اینطور آدمها اصلا می شینند فکر کنند که مسئله جون یک انسان در میونه؟ آیا چون کسی از ما عذر نخواست یا سر و صدای جهانی به پا کرد، ما حق داریم بکشیمش؟ نه!
خانواده مقتول برای من ملغمه عجیبی هستند. در عین این که ادعای تحصیل کردگی و علاقه به حقوق بشرشون گوش فلک رو کر کرده به راحتی دختری رو کشتند. دختری که موقع اعمال جرمی که هرگز ثابت نشد، یه سن قانونی نرسیده بود. وانگهی ۶ سال از ماجرای قتل مادرشون گذشته. چقدر واقعا کینه و نفرت تو وجودشون می جوشیده که گذشت ۶ سال نتونسته دل اونا رو صاف کنه؟
دختری که مادر اونا رو کشت یا در قتلش همدستی داشت، در عین خامی و جوانی و در یک تصمیم آنی این کار رو کرد. اما بچه های مقتول در عین پختگی و بلوغ و به قول خودشون طرفداری از حقوق بشر!!!!!! و با داشتن ۶ سال زمان! این دختر رو کشتند. به نظر من دلارا رو میشه بخشید اما خانواده مقتول رو هرگز!
آخرشم این طرز اعدام غریبانه که توش این دختر حتی فرصت نداشت با مادر و پدرش وداع کنه، جیگر آدمو آتش می زنه. لابد اینم خانواده مقتول خواستند که سر و صدای حقوق بشری ها بلند نشه و کسی برای وساطتت نره پیششون!
نمی دونم مردم ما کی میخوان بیدار بشن؟ کی میخوان بفهمند قصاص یعنی قتل قانونی! یعنی مجازات نه تنها قاتل بلکه خانواده بی گناهش! من نمی دونم......
تا ۲سال پیش هر کس منو تو محیط درسم می دید، فکر می کرد نابغه ای هستم که چند کلاس یکی کردم و اومدم بالا.
تا ۲ سال پیش هرکس منو با شوهرم می دید، فکر می کرد شوهرم یک پول قلنبه آنچنانی داره که من به این جوونی حاضر شدم زنش بشم.
تا ۲ سال پیش دوست، آشنا و فامیل بهم حسودی می کردند که جقدر خوب موندی.
تا ۲ سال پیش از مربی ورزش گرفته تا آرایشگرم تا هم کلاسی های جدیدم وقتی سنمو می گفتم فکر می کردند سر کارشون گذاشتم.
آره همین ۲ سال پیش بود. از خوشی تو آسمونها بودم...
بعدش جهنم زندگیم شروع شد. مشکل پشت مشکل. سختی بعد از سختی. دردسر ها ردیف پشت هم. دیگه شبها خوابم نمی برد. می تونم قسم بخورم یک دوره هایی بود برای ۶۰ روز پشت سر هم، هر روز گریه می کردم. خیلی وقتها روزی چند بار. دیگه دل و دماغ ورزش و به خودم رسیدنو نداشتم. غصه هام همدمم شده بود.
یادمه تمام آرایشم محدود شده بود به دو رنگ سایه. یکی روشن، یکی تیره. سایه روشن مال شبهایی بود که خوابم نبرده بود و چشمم گود افتاده بود. سابه تیره مال شبهایی بود که گریه کرده بودم و چشمم ورم کرده بود.
به هر حال گذشت و آتیش اون روزها اگه خدا بخواد کم کم فروکش کرد. همه چی کم کم برگشت سر جای خودش. من بازم رفتم ورزش. بازم لباس خریدم. بازم به خودم رسیدم. اما دیگه کسی بهم نمی گه چه جوون موندی! با تین ایجیری ترین تریپ هم سر کار و درس کسی از دیدنم تعجب نمی کنه. دیگه نشنیده ام کسی با تعجب ازم بپرسه "مگه چند سالته؟". دیگه همه سنمو درست تخمین می زنند. ای بسا یکی دو سال هم بالاتر.
همه اینا رو گفتم تا به شما دوستان عزیز که اینجا رو میخونید بگم مراقب خودتون، سلامتی و شادابی تون باشید. به خدا من توی اون دو سال به اندازه ۱۰۰ سال غصه خوردم و سوختم اما هیچی نصیبم نشد به جز صورتی که طراوتش رفته و بدنی که هر روز به بهانه ای جاییش عیب می کنه.
توی مشکلات خودتون رو نبازید. خصوصا گریه بیجا نکنید. گریه برای تخلیه شدن خوبه اما زیادش نه. و مهمتر از همه نخواهید که همه مشکلات رو به تنهایی حل کنید و همه رو راضی نگه دارید. من اگر اون موقع ها یکی دو تا آدم رو از زندگیم حذف می کردم یک گوشه از مشکلاتم درست می شد.
شجاعت داشته باشید. کسانی که شما رو میخوان اذیت کنند با دیدن یک آدم ضعیف و غصه دار جسور تر میشن. با اعتماد به نفس باشید و اجازه ندین هر رجاله ای که از در وارد شد بتونه شما رو بشکونه.
تو مواقع سختی با خودتون مهربون باشید. اینجور مواقع وقت انتقاد کردن از خودتون نیست. سعی کنید به جای فکر کردن به مشکلات کارهای مفرح مثل رقص و شنا انجام بدین.
تو این وقتها سعی کنید بیشتر با آدمهای شاد و شوخ رفت و آمد کنید تا افرادی که همیشه ناله و زاریشون براهه.
و در آخر خیلی مراقب پوستتون باشید. به طور مرتب از کرم ضد آفتاب، کرمهای مرطوب کننده و میوه و سبزی خوردن استفاده کنید. هر شب (روی شب تاکید دارم) ۸ ساعت بخوابید.در مقابل استفاده از سیگار، الکل، شب زنده داری های مکرر، آفتاب مصنوعی و واقعی گرفتن و تغذیه ناسالم رو برای همیشه ترک کنید.
همیشه جوون باشید.
اختلاف فرهنگی
دختر همسایه بغلی وقتی بره بالای سرسره اش، می تونه توی حیاط ما رو ببینه و اکثرا هم همون بالا می ایسته غذا خوردن ما رو نگاه می کنه. از نگاه هاش معلومه که خیلی دلش میخواد شریکش کنیم. چند بار هم برامون دست تکون داده و گفته چقدر غذاهامون بوی خوب و خوشمزه ای میده و پرسیده که آیا غذامون فرانسویه؟ ( اینجا به علت قحطی غذای خوشمزه، اسم غذای فرانسوی به اسم غذای خوشمزه و اعلا در رفته)
منم خیلی دلم میخواد یک لقمه از غذامون بدم دستش یا یک بشقاب بدم دم خونه اشون. همیشه هم چون می مونه بالای سرسره اش می ترسم نکنه بیفته پایین. اما چه کنم از این اختلاف فرهنگی!
می دونم هلندی ها ضمن این که غذای مفت بهشون بدی با جون و دل پذیرا می شن و میخورن، اما فردا میان میگن به چه حقی تو برنامه غذایی بچه مون دخالت کردی و بدشون میاد!!!!
باز آمدم!
دیروز اولی روزی بود که تونستم بدون مشکل بنشینم. البته از دو-دوازده روز پیش می تونستم بدون درد راه برم. اما برای نشستن واقعا اذیت می شدم و حتما باید دستامو حائل می کردم و وزنمو می انداختم روی دستام. تا حالا نه پیش اومده بود اینطوری خونه نشین بشم نه مریض احوال. خیلی روحیه ام خراب شد و حوصله ام سر رفت. خصوصا که از درسهام عقب موندم. امیدوارم بتونم جبران کنم و به موقع آماده بشم.
هرچی بود به خیر گذشت. خوشحالم دوباره می تونم بشینم پای کامپیوتر و وقت شماها رو بگیرم!
اول از همه برم سراغ بازی وبلاگی که صدف عزیز دعوتم کرده:
-قوانین زندگیم: قانون خاصی ندارم. شرایط زندگیمه که قوانینشو تعیین می کنه. مثلا توی ایران یک بایدها نبایدهایی داشتم برای زندگیم که اینجا ندارم و بالعکس.
ولی در کل آدم کینه ای هستم. نه اینکه واکنش خاصی رو متوجه افرادی کنم که بهم بدی کردند اما بدیشون همیشه توی دلم می مونه. به دخالت اطرافیان توی زندگیم حساسم. زیادی صادق و یک رو هستم. تازگی ها فهمیدم افراد سیاستمدار که همه چیز رو نمی گن و احساساتشونو رو نمی کنند موفق ترن.
-افتخارات زندگیم: افتخار به خصوصی نداشتم. انگلیسی رو روان و بدون لهجه می زنم. هروقت با یک امریکایی حرف می زنم و طرف میگه فکر می کرده منم امریکایی ام یا اونجا بزرگ شدم، خیلی کیفور میشم.![]()
هنوز هم گاه گاهی پدرشوهرم رو می بینم. کسی که حتی بچه هاش هم به دیدنش نمیرن. حتی شوهرم میگه تو دیگه خیلی بزرگواری که تحملش می کنی. منم واقعاً احساس بزرگ منشی بهم دست میده!![]()
خب فعلا برای همه آرزوی خوشی می کنم. امیدوارم تعطیلات ایستر بهتون خوش بگذره.
سالی که نکوست...
اولش که با یک مهمون ناخونده شروع شد. که طبق معمول بدون هماهنگی یا آدم حساب کردن ما بلیطشو گرفته بود. که برای عید اینجا باشه و به قول خودش ما تنها نباشیم (منت گذاشتن رو دارید؟).
خدا بگم این امریکا و کانادا رو چکار کنه که فرت فرت به همه اینا پاسپورت میده که دیگه حتی برای اینجام ویزا نخوان و هروقت اراده کردند پا بشن بیان اینجا! به خدا خونه ما شده مسافرخونه وسط راه! از ایران به قصد امریکا و کانادا راه میفتند، ما هم که خونه امون وسط راه، حتما یک چند روزی اینجا رحل اقامت می افکنند. به گوشم رسیده که بعد از رفتن هم پشت سر آدم حرف می زنند که خونه اش یک وجب بود مثل قبر بود و .... غافل از اینکه بابام جان اروپا ۹۰٪ خونه ها اینه. یک سالن و آشپزخونه پایین داره، طبقه ی بالا هم ۲-۳ اتاق. خونه تمام همکلاسی ها و همکارهای من همین شکلیه.
از حرف دور نیفتیم. خلاصه من تصمیم گرفتم حالا که داره میاد و ناچارم، ناراحتی های گذشته ام رو ازش نادیده بگیرم و با روی خوش ازش استقبال کنم که هم رسم احترام به مهمون رو به جا آورده باشم، هم حالا که مجبور به تحملم، عذاب نکشیده باشم.
خلاصه ۵ صبح رفتیم از فرودگاه آوردیمش. ایشون هم نامردی نکرد روز اول با درآوردن چند تا بسته آجیل و زرشک سورپرایزم کرد. ۴ روز بعدی با نیش و کنایه و گله گذاری و پیش کشیدن کدورت های گذشته، همه شو زهرمارم کرد. یکی نیست بگه خوشت نمیاد از من، مجبوری بیای خونه ام؟؟؟
روز بعدش هم من و شوهر جان مشغول جاروکشی منزل بودیم که ناگهان من از پله افتادم. فرض کنید ۱۲ تا پله مارپیچی. خلاصه نفهمیدم چی شد، اما چشممو که باز کردم یک پلیس بالای سرم دیدم! یک کمی سرمو گردوندم دیدم نه بابا خونه خودمه. اما پلیس اینجا چکار می کنه؟ معلوم شد شوهرجان بلافاصله به اورژانس زنگ می زنه و اونا هم که میان با توجه به نوع حادثه و به قول خودشون اختلاف جثه در حد فیل و فنجون بین من و شوهر،م شک می کنند که نکنه کار کار خودشه! خلاصه به پلیس زنگ می زنند که اونم بیاد. منم حالم که جا اومد ماجرا رو توضیح دادم و ختم به خیر شد. البته به جز کمر من که الان به خاطرش تو استراحت مطلق به سر می برم. می تونم از جام بلند شم و چند قدمی به زحمت راه برم اما نشستن جز برای دستشویی اصلا برام ممکن نیست. خلاصه اش که خدا خواست و منم این عیدی تعطیل اجباری شدم.
نوروزتان پیروز.
حالا دوستای منم تو ایران دارن و بریز و بپاش می کنند، خب نوش جونشون. دارندگی و برازندگی! اگر هم ندارند و باز اینطوری می گردن، مشکل خودشونه. به من چه؟
منم اگر پس انداز برای آینده برام مهم نبود، بدم نمی اومد هر هفته برم مانیکور و پدیکور و ماساژ بگیرم. نه اینکه بگم مثل اونا زندگی کنم. نه! چون خیلی از اون کارها رو برای سلامتی خودم یا محیط زیست مضر می دونم. مثل چه می دونم آفتاب مصنوعی گرفتن و دم به دقیقه رنگ مو عوض کردن. اما اگر داشتم تا حدی که صلاح می دیدم ،زندگیمو لوکس تر می کردم.
مهاجرت دید آدم رو خیلی رو تغییر میده. اولویت های آدم هم عوض میشه مثلا آدم اینجا به جای طلا ترجیح میده پول بده بره مسافرت یا برای شهریه دانشگاه بچه اش پس انداز کنه. همینه که من از دوستام فاصله گرفتم. اینه که ناراحتم می کنه. نه طرز زندگیشون گرچه برام عجیبه.
یک چیز دیگه هم هست اینه که معمولا با مهاجرت طبقه آدم به لحاظ مادی یکی دو پله سقوط یا صعود می کنه. مثلا اول کار که بیاین اینجا، اگر تو ایران مهندس بوده باشید، کمی سطح زندگیتون میاد پایین. و اگر پرستار بودین، اینجا بهتر می تونین زندگی کنید. منتها بعد از چند سال اگر موفق باشید می تونید از هم سطحهای خودتون تو ایران بزنین بالاتر. خلاصه اینطوریه که نمیشه خودمونو با اونایی که تو ایران هستند مقایسه کنیم.
ما ها با هم تو جلسات شعر و فلسفه و کتابخونه آشنا شدیم. تو انجمنهای دانشگاه، تو دبیرستان پشت نیمکت، تو کلاس کنکور.
با هم شب شعر می رفتیم. اون وقتها کتابهای فلسفه خوندن خیلی مد بود. دائم کتابهامون دست به دست می گشت. موسیقی کلاسیک گوش می دادیم.فیلمهای هنری و معنادار می دیدم. با هم بحث می کردیم به خیال خودمون سازنده! برای تمام مسائل دنیا راه حل ارائه می دادیم.
نمی دونم چی شده که اینقدر تمام دوستام به هم شبیه شدند که من نمی شناسمشون. همه لاغر و نی قلیونی. آخه یک وقتی همه اشون رژیم دکتر کرمانی داشتند. همه برنزه، همه ابروها مستطیلی و کوتاه. های لایت ها عین هم. لباسها عین هم. اسباب و وسایل خونه هاشون آنچنانی. مهمونی های مفصل با تزیینات با شکوه.
توی همه دور هم جمع شدنهاشون مشروب هست با یک میز مفصل از انواع مزه به شکل غربی. شکلی که البته اینجا هیچوقت چیده نمیشه مگه تو مجله ها. اصلا خود دوستام هم شکل زنهای مجله ها شدند. همه شیک و پیک و باربی.
عکسهای کریسمس و هالوین رو برام می فرستند و من می پرسم از کجا لباسهای بدل می خرید؟ گفتند "از یک جایی تو فرشته. از خارج میاره." لابد به قیمت خدا تومن هم بهشون می فروشه در حالی که اینجا این لباسها خیلی ارزونه چون جنسش از نوع نامرغوبه.
نمی دونم چی بگم. از یک طرف خوشحالم که تو این وانفسایی که همه اش اخبار بد از ایران می رسه، اینا خوش هستند و فان دارند. و دیگه هم به ما از بابت درخت کریسمس گذاشتن، برچسب غربزده و خودشو گم کرده، نمی زنند. از طرفی ناراحتم که اینقدر از هم فاصله گرفتیم. هیچ حرفی دیگه برای گفتن نداریم. ![]()
*اینو یادم رفت بگم. اخیرا عکس دو تا مهمونی دیدم که توی یکیش همه لباس سفید پوشیده بودند. برام عجیب بود dress code داشتند، بدون اینکه مهمونی رسمی باشه. توی دومی هم همه مردا بلوز راه راه و زنها لگینگ گورخری!
آدم چی بگه، نمی دونه والله!
من دارم از کتابهایی صحبت می کنم که موزیکاله و برای نوزادانه که خانم "د" می گه "قربونت برم. ببین از کجا میشه تهیه کرد؟ این آدریانِ من اونقدر مطالعه دوست داره. یکی از دوستامون براش یک کتاب آورده، هرموقع کتاب رو می گیرم جلوش گریه اش قطع میشه". من مقادیری چشمام گرد میشه .اما چیزی نمی گم و آدرس کتاب فروشی رو می دم!
بعد صحبت می رسه به هوش که بازم می گه "این آدریان من اینقدر باهوشه! بهش می گم بابات کو؟ نگاه به در می کنه! یعنی بابا از در میاد!!( بقیه لابد از دیوار میان!)" دیگه نمی دونم چی بگم! یک ماشالله می گم فقط.
اینو داشته باشید که آدریان اسم نوه شه و ۲ هفته دیگه ۴ ماهش تموم میشه!!!!
راجع به سطح فکری مامان و بابای آدریان هیچی نگم بهتره چون نمیخوام و نباید آدمها رو از روی داشتن یا نداشتن مدرک تحصیلی و شغلشون قضاوت کرد. اما مامان این نی نی کوچولو موقع حاملگی چون وحشتناک نسبت به وزنش وسواس داره، سیگار رو ترک نکرد. تازه رژیم هم داشت که حاملگی چاقش نکنه! حالا این آدریان از کجا نابغه شده، خدا داند!!!!
*مامان آدریان ایرانی نیست.
بچه های بچه دار!
مامان بچه برای هزارمین بار کاپشنش رو پوشید. هر دفعه به یک بهانه ای. آوردن چیزی از انبار توی حیاط گرفته تا سیگار کشیدن..
-کیمیا کاپشنمو می بینی؟
یک نگاه به کاپشن ساده اش که هیچ چیز خاصی نداشت توجه رو جلب کنه انداختم و گفتم:
-بله دیدم.
-جدیده ها.
-مبارک باشه.
-هوگو باسه.
جواب ندادم و صدای پدر بچه از اونور بلند شد:
-می بینی کیمیا! مظلوم اینجا منم. به تن خانم هوگو باس پوشوندم و به تن بچه آرمانی. خودم کت پارسالم رو می پوشم.
این یکی رو دیگه باور نکردم. آرمانی تن بچه؟ اونم زن و شوهر کارمند؟
از حماقت این زن و شوهر حالم به هم میخوره. جوابی ندادم و سر خودمو با بچه گرم کردم که مامانش دید دارم بوش می کنم، گفت"۵ روزه نرسیدیم حمومش کنیم. به جاش بلک کد باباشو بهش زدم!"
دلم میخواد زار بزنم. وقتی همچین آدمهای بی کفایتی پدر و مادر میشن. دلم برای فردای بچه میسوزه که میشه یکی عین مامان و باباش!
دلم میخواست داد بزنم "میشه وقتی هنوز اونقدر بالغ نشدین که از خط مارک و مارک بازی بیاین بیرون، بچه دار نشین؟ میشه؟"
*بد نیست بدونین مادر این بچه ایرانی نیست. آره بر خلاف اونچه که فکر می کنین این مدل آدمها اینجام هستن. همه جا هستند.
*در دو سال گذشته بعد از حامله شدن پی در پی ستاره های هالییوود حاملگی اینجا به شدت مد شد. واقعا ۱ سال پیش اینطورا هر کس رو اینجا می دیدن حامله بود. خب متاسفانه از تبعاتش هم اینه که چون اینا مثل هنرپیشه ها پرستار و ننی ندارند و مسولیت رو دوش خودشونه هر جور شده ازش فرار می کنند. در واقع اون چیزی که از بچه دار شدن می خواستند تیپ حاملگی بود نه ماتحت بچه شستن!
خداییش خیلی تفریح کم خرج و وقت پرکن و سالمیه. فقط این که کیفیت بیشتر فیلمها البته نه به لحاظ گرافیکی، بلکه از نظر محتوا خیلی پایینه. واقعا اینا شعور مخاطب رو به مسخره گرفتند. القصه الان موندم چه فیلمی بریم.
فیلم valkyrie اومده اما من قبلا ورژن آلمانی این فیلم رو دیدم و خب کسی که سباستیان کخ رو در نقش اصلی دیده باشه اصلا نمی تونه تام کروز رو با اون دماغ کج! به جاش بپذیره! به طور کلی من نمی تونم تصور کنم یک افسر نازی انگلیسی حرف بزنه!
revolutionary road هم هفته پیش رفتم. بر خلاف همه مردم اصلا نمی تونستم با شخصیت زن داستان هم ذات پنداری کنم. من به لطف تربیتی که مامان و بابام بهم دادند، راه خوشبختیم مشخصه!
دکتر شدن، شوهر دکتر پولدار کردن، داشتن ویلا در مالیبو با دو تا بچه که اولی پسر و دومی دختر باشه! بنابراین نیاز ندارم بزنم زیر زندگیم برم پاریس که ببینم از زندگی چی میخوام! وانگهی پاریس خیلی گرونه!
Benjamin Button هم رفتم و آخراش نزدیک بود خوابم ببره.
Milk هم اونقدر نرفتم که فکر کنم برش داشتند دیگه. حیف!
میمونه slumdog millionaire که ایشالله به زودی میرم. کسی پیشنهادی نداره؟
تلفن که زنگ میخوره یعنی یا باید برای کسی کاری انجام بدم. یا ازم بپرسند که چه خبر و هزار بار بگم سلامتی. یا باید جواب فضولی های مردمو بدم که دیشب چی خوردیم و امشب چی داریم و تو فامیلمون کی داره عروسی می کنه کی داره بچه دار میشه . اوضاع درسم در چه حاله! کارم در چه وضعیته!
من نمی دونم اینا خسته نمیشن هر شب زنگ می زنند و همین مزخرفاتو تکرار می کنند!
کلا صورت مسئله پاک کردن یکی از عادت های بد منه. به همین خاطرم می رسم خونه دو شاخه سوکت تمام تلفن ها رو بیرون می کشم و موبایلمم ست می کنم که فقط افراد داخل لیست بوق اشغال نشنوند. افراد داخل لیست هم یکی بیشتر نیست، اونم شوهر گرامیه!
نمی دونم چمه؟ شمام اینطوری میشین؟


